هفت رنگ زندگی
نگارش در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۸ توسط شاخه نبات

نیمه اول که به سرعت برق و باد گذشت!

چند ماهی است که یه عضو جدید به خانواده و فامیل اضافه شده و قرار است که ان شا الله  چند ماه دیگه  قدم رنجه کنند و دیگه بعدشم خدا بزرگه.

تا امروز که همه چی خوب بوده شکر خدا  نی نی و مامانش حالشون خوبه . فقط مامان نی نی همش خوابش میاد و هیچی مثل خواب خوشحالش نمی کنه.

نی نی فعلاً جز چند تا لباس کوشولو و کتابای خوشگلی که باباییش خریده چیزی نداره. اونم به خاطر این که هنوز جنسیت نی نی معلوم نبوده تا بشه رنگ سرویس و لباسهاش را انتخاب کرد . الانم که معلوم شده نی نی چیه مامان بزرگ نی نی رفته مسافرت و باید منتظر بود . 

 به هر کی می رسم خبر یه تو راهی دیگه را می شنوم فکر کنم سال آینده سال پر نی نی باشه و نی نی گولو چندین تا دوست و همبازی قد و نیم قد داره.

.....

نگارش در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۱٩ توسط شاخه نبات

هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر محیط خانه برام مساله مهمی باشه. منظورم لوازم و دکور نیست..از اون مهمتر...نقشه طبقه محله. نور  سکوت و ....حالا که تصمیم گرفتیم خونه را عوض کنیم و بریم جای دیگه و کارمون شده سرک کشیدن به هزار و یک توی کوچه های این شهر تو در تو فهمیدم که یا من خیلی مشکل پسند تشریف دارم یا خیلی حساس و رمانتیک. حالا که فکر می کنم می بینیم کمابیش خونه هایی که تا حالا توشون زندگی کردیم همه دلباز و روشن بوده اند . رو به فضای باز یا منظره سبزی پنجره داشته اند و شاید اینها من را بد عادت کرده اند..

حالا دیگه وقتی وارد خونه خودمون می شم با آنچنان حسرتی به مناظر اطراف نگاه می کنم که یکی ندونه فکر می کنه صابخونه جوابمون کرده و میخواد بندازدمون بیرون!

اینجا کوههای شمال غرب که انقدر نزدیک به ما حس می شوند که گاهی حرکت یه ماشین را در کوهپایه میشه دید. پرواز پاراگلایدرها که فقط از این فاصله و تو این محله دیده می شوند....

و برج میلاد که به قول این بنگاهی ها " ویوی ابدی" داریم براش.حالا هر جا میرم دنبال برج  میلاد می گردم که عادت کرده ام طلوع خورشید وانعکاس نورش را در پس اون ببینم...شاید ما بهترین ویو را زمان آتیش بازی های برج میلاد داشتیم... و غروب هاش که سایه برج می افته روی برج تهران! یا آسمون سرخ موقع غروب...روزهای ابری که کله برج میره زیر مه  و محو میشه و روزهای آلوده که کله برج را غباری سنگین محو می کنه...همه اش  به نظرم جالبه...البته خود برج خیلی مساله مهمی نیست و چیزی که مهمه فضای بازی است که در پس اون  احساس می کنیم. انگار یه کارت پستال با تصویری محو و مبهم از یه شهر بزرگ که در انتهاش کوه های خاکستری رنگی خط افق را تشکیل داده اند . شاید این مناظر همه جا باشند اما آیا به این خوبی دیده میشند؟

اینجا مثل خیلی دیگه از خونه هایی نیست که دیدیم . تو اغلب خونه ها سرتو از هر پنجره که بیرون می بری فقط پنجره یا دیوار خونه روبرویی را می بینی...اسمش را هم گذاشته اند خونه! بهتره بگیم دخمه! حتی اگه دیوار یا پنجره هم نباشه بدتراز آن منظره زشت سقف خونه هاست که با کولرهای آبی  و دیشهای ماهواره زنگ زده مزین شده اند.

چرا هیچ کس پیشنهاد نمی ده مردم رو سقف خونه هاشون گلکاری و باغچه کاری کنند و گلدان نگهداری کنند؟ هم هوا لطیف تر میشه هم فضا زیباتر ..تازه یه جورایی می شه حیاط برای واحدهای بالایی البته نه برای شلنگ تخته انداختن بچه های تخس ساختمون ..فقط جهت لمیدن و استراحت و استفاده از فضای سبز سقفها! حالا از ایده های دور از ذهن بگذریم ...آره می گفتم:

گلدونهای عزیزم را بگو. خونه انتخابی حتماً باید تراسی حیاطی..چیزی برای گلدونهای قشنگم داشته باشه...وگرنه من غصه می خورم اگره گلدونهام آلاخون والاخون بشن! ت

هیچ فکر نمی کردم نور خونه انقدر برام مهم باشه. نور ...نور..من نور می خوام...حداقل به اندازه الان که باید نور داشته باشه...رفتم تو یه خونه که صد تا بنگاهی انقدر تعریفش را کرده بودند ...یه پنجره که کلاً به یه نورگیر تاریک باز میشه و بقیه هم به دیوار خونه بغلی.. هر چی میگم اینجا تاریکه. یارو می گه  شما پرده های خونتون را حریر بزنید درست میشه! دستشون درد نکنه از راهنمایی! این بنگاهی ها که دیگه آخر ایده و نظر هستند. بهش می گم طبقه دوم آسانسور نداره؟ می گه 2 طبقه که آسانسور نیاز نداره! آخه یکی نیست بگه کی نظر تورو خواست؟ اگه یه نفر پا درد داشته باشه نباید بتونه بیاد خونه ما...( خدا رحمت کنه مامان بزرگم را ناراحتاین آخریها دیگه نمی یومد خونه قبلی قبلیمون چون پله زیاد داشت. منم نشستن هی به این چیزها فکر می کنم که انتخابم محدود میشه دیگه ...)

و سکوت... چیزی که تو این شهر کیمیا است. هر جا میری هجوم ماشین  و خیابون داره خفه ات می کنه. تو این مدت فقط یک جا پیدا کردم که آرامش داشت اون هم حوالی پارک دوستان تو توانیر بود...خیلی عالی بود.

 جالب اینجاست که مردم هم این شرایط را پذیرفته اند و در حال زندگی در خونه های بدریخت و بدقواره ای هستند که مسلماً در شرایط روحی آنها تاثیر خواهد گذاشت. حالا می فهمم چرا روحیه مردم انقدر بد و خفه است . وقتی از خستگی و آشوب جامعه و محیط کار به محیط مثلاً گرم و صمیمی خونه پناه می برند. خونه هایی تاریک با نورهایی مصنوعی، هوایی گرفته و خفه، شلوغی و سر و صدا...مسلماً نمی تونه مُسَکِنی برای دردهای روزانه آنها باشه..

امیدوارم بتونیم خونه ای که باب میلمون باشه را پیدا کنیم.

نگارش در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۱٦ توسط شاخه نبات

آه ای پایان نامه کی تموم می شی راحت شم از دستت...

همیشه یه چیزی هست که رو دوش آدم سنگینی کنه..یه روزایی بود که منتظر تموم شدن امتحانات آخر ترم بودیم . یه روزایی خدا خدا می کردیم کنکور قبول بشیم..خلاصه هر مرحله را که میگذرونیم یه مرحله دیگه شروع میشه.حالا پایان نامه تموم بشه دوباره یه کار دیگه شروع میشه... حالا خوبه خیلی هم خودم را ناراحت نمی کنما اما  داره کلافه ام می کنه یواش یواش..

ای کاش زودتر شروع کرده بودم کارامو ها...آخه پایان نامه دقیقه 90 هم شد پایان نامه..

 خدا عمرش بده استاد راهنما که خیلی به دادم رسید.. نیشخندقلب دوستش می دارم هزار تا...

 ×× رفته بودم فیس بوک را چک می کردم دیدم دوست کلاس اول دبستانم که اولین دوست زندگی ام بود دخترش را داره می فرسته کلاس اول...آخی..خیلی جالبناک بود...چقدر زود می گذره...

نگارش در تاريخ ۱۳٩٠/٢/٤ توسط شاخه نبات

دیروز..

تلفن که زنگ خورد هر چی به شماره نگاه کردم آشنا نبود، فکر کردم جواب بدم ..ندم...خلاصه کلی زنگ خورد تا گوشی را برداشتم. باورم نمی شد. یه دوست قدیمی مربوط به حدود 15- 16 سال پیش...اووووووووه.دوران راهنمایی مدرسه راهنمایی مهدیه.نزدیک یک ساعت تلفنی با هم صحبت کردیم. یه دوست شیطون ، مثبت، انرژتیک، و شاد. خیلی خوب موقعی به زندگی ام وارد شد. دقیقاً وقتی که خودم هم دنبال محکم کردم روابط قدیمی بودم. دوست کوچولوی ریزه میزه من الان یه پسر 2 ساله داره و بهم قول داده کلی از تجارب خوبش را با من به اشتراک بگذاره. بی صبرانه دلم می خوام ببینمش. به یاد اون روزها. 

یکی دیگه  از بچه های اوندوره هم  هست که هیچکی ازش خبر نداره. دوست صمیمی خودم بوده  و همه مشتاقند که بدونن کجاست. به نظر شما تو این کره خاکی اگر بخوای یکی را پیدا کنی و طرف اهل اینترنت و شبکه های اجتماعی هم نباشه تکلیف چیه؟ .

نگارش در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/۱٠ توسط شاخه نبات

سفر خوبی داشتیم مخصوصاً که مامان و بابا را هم همراه برده بودیم و واقعاً امیدوارم به آنها هم خوش گذشته باشه و باز هم بتونم خدمتی به اونها بکنم. هر روز احساس می کنم که باید بیشتر در کنارشون باشم و کاری برای آنها انجام بدم...

به سفر برگردیم.سفر کوتاهی بود در حد یک هفته به سوریه و لبنان. قرار بود 3 روز سوریه باشیم و 4 روز لبنان. رفتن به این سفر برای خودم جالب بود چون تا آخرین لحظه همه چیز طوری بود که فکر می کردم سفر انجام نمیشه. سرماخوردگی شدید هفته قبل انقدر منو ترسوند که حتی چند بار هم سعی کردم سفر را کنسل کنم اما نشد. روز پروازمون آنچنان برفی گرفت که گفتم حتماً پروازمون کنسل می شه اما وقتی به فرودگاه رسیدیم هوا آفتابی و صاف شد و پرواز هم انجام شد.هر چند با یک ساعت تاخیر. با توجه به سقوط هفته پیش یک هواپیما در ارومیه از پرواز هواپیما تو این فصل و از طرف غرب کشور خیلی می ترسیدم . خلاصه دردسرتون ندم که اول سفر دل تو دلم نبود. و بر عکس موقع برگشت دلم می خواست همون جا بمونم.

خوشبختانه هتل سوریه هم علی رغم چیزهایی که شینده بودیم ،تمیزو خوب بود .اتاق ما به اتاق مامان و بابا یه در داشت که البته از طرف ما قفل می شد شیطان سوریه به غیر از مناطق مسیحی نشینش، شهری خیلی قدیمی و کثییف و به زعم من داغون بود. آدم دلش می گرفت. خوب شد لا اقل یه روز رفتیم منطقه مسیحی نشینش را هم دیدیدم وگرنه افسردگی می گرفتم. و البته مقبره دکتر شریعتی هم یکی از قسمتهای جالب سوریه بود. آرامگاه ها و مقام ها کلا توسط ایرانی ها مدیریت میشه ، تابلوهای فارسی بزرگتر و تابلوتر از عربی و انگلیسی به چشم می خوره. از لیر سوریه رایج تر ، ریال ایرانی است.

زیارتگاه ها شلوغ بود و لیدر تور مدام هشدار می داد که مواظب کیف قاپ ها باشیم. به چشم خودم بارها چند نفر جلوی چشم خودم کفششون را پیدا نکردند. البته بیرون هر مکان زیارتی کلی دست فروش بودند که البته دمپایی و کفش ارزان قیمت برای مال باختگان هم داشتند.حتی یه جا یه دست فروش کفشهای دست دوم می فروخت که فکر کنم از جلوی در مساجد جمع کرده بودند..ابرو

در سوریه جامع اموی ( که البته با کلی توضیحات به ما گفتند که اینجا مسجد نیست و نیاز به نماز خواندن هم در ‌آن نیست ) مکانی با قدمت طولانی بود که چشم نواز بود. البته قسمت بد ماجرا وقتی بود که باید بدون کفش از صحن رد می شدیم و صحن هم به خاطر بارون خیس بود ! در سوریه روزی چند بار شکر کردیم که در ایران زندگی می کنیم...

و اما لبنان، عروس خاورمیانه...

 

نگارش در تاريخ ۱۳۸٩/٩/٢٢ توسط شاخه نبات

ایمیلی امروز به دستم رسید که حسابی من را برد به چند سال پیش...

یادم اومد که سالها پیش حدود 16 یا 17 سال پیش بود، سالهایی که کلاس زبان را به شدت دنبال می کردیم..آموزشگاه زبان میرداماد و اون ترم هم اگه اشتباه نکنم با آقای جهرودی کلاس داشتیم.

سر کلاسمون یه دختری بود که نه اون زیاد به کسی کار داشت نه بقیه به اون..از دید بچه های کلاس خیلی معلم را سوال پیچ می کرد و کلاً تو یه فاز دیگه ای به غیر از ما بود. شاید به خاطر این بود که سوالهاش در حد واندازه ما نبود و حالا خوب می فهمم که حتماً سوالهاش خیلی بالاتر از سطح کلاس بوده که ما نمی فهمیدیم. یواش یواش فهمیدم که مدرسه تیزهوشان درس می خونه و چند وقت بعد هم شیندم جزئ نفرات اول المپیاد شده...اون موقع هم کلی تعجب کردیم...تا این که...امروز دیگه  خیلی خیلی تعجب کردم .

حالا یه تیکه از مطلبی که امروز درباره اش خوندم را اینجا می گذارم . چقدر تقدیر و  زندگی آدمها متفاوت است...نه ما و نه خودش نمی دونستیم روزی به این جا می رسه..چقدر دلم می خواهد حالا ببینمش... 

"دکتر مریم میرزاخانی استاد جوان ایرانی، یکی از10 مغز برتر آمریکا

 دکتر مریم میرزاخانی، استادیار جوان دانشگاه«پرینستون»، به عنوان یکی از 10 مغز برتر آمریکای شمالی معرفی شد و به او لقب سد شکن دادند.  مریم میرزاخانی در سال های ۷۳ و ۷۴  ( سال سوم و چهارم دبیرستان) از مدرسه‌ی فرزانگان تهران موفق به کسب مدال طلای المپیاد ریاضی کشوری شد و بعد از آن در سال ۱۹۹۴ در المپیاد جهانی ریاضی هنگ کنگ با ۴۱ امتیاز از ۴۲ امتیاز مدال طلای جهانی گرفت .  سال بعد یعنی ۱۹۹۵ در المپیاد جهانی ریاضی کانادا با ۴۲ امتیاز از ۴۲، رتبه ی ۱ طلای جهانی را به دست آورد

میرزاخانی از جمله بازماندگان سانحه غم‌بار سقوط اتوبوس حامل نخبگان ریاضی دانشگاه صنعتی شریف به دره در اسفندماه سال 76 است.  "

واقعاً حیف از اینها که رفتند و ای کاش کشورمون جایگاه این ها را می دانست. وقتی فکر می کنیم این همه مغز از کشور گذاشتند و رفتند  و الان در جایی غیر از کشور خودمون چه کارها که نمی کنند ، واقعاً به حال این مهد فرهنگ و تمدن که دیگه چیزی ازش باقی نمونده تاسف می خوریم. صد حیف...

مطالب بیشتر... بیشتر

نگارش در تاريخ ۱۳۸٩/٩/٢٢ توسط شاخه نبات

هوا امروز عالی بود.می شد نفس کشید.....آسمون هم پر از ابر و من هم محو تماشای آسمون نارنجی و ابرهای خوشگل بودم که خبر ناگواری بهم رسید و حسابی عیشم مکدر شد...خیلی دلم گرفت.کم مونده بود بزنم زیر گریه. دلم می خواست می تونستم پیش نیلوفر باشم و تنها نمونه..رادیو هم زده بود تو خط آهنگهای سوزناک  ... نور علی نور شده بود. درد سنگینی است و تحمل آن سنگین تر...

* نمی دونم شاید واقعاً تاثیر این خبر و شاید هم رسیدن اکسیژن زیاد به مغزم بود که توی بانک حسابی گیج بازی در آوردم..... مجبور شدم پشت در بانک نیم ساعتی منتظر بشم تا آقای شریفی بیاد. و هی نفس عمیق کشیم که اکسیژن بگیرم .

تجسم کنید که من می خواستم برای 4 نفر به طور مجزا و برای هر کدوم 140 هزار تومن بریزم به یه حساب..بعد از مدتها فکر کردن و دو دو تا چهار تا به این نتیجه رسیدم که 4*140 میشه 420! و خیلی خوشحال 450 هزار تومن با خودم بردم و گفتم اینطوری بقیه پولم را هم میده و می رم خرت و پرت می گیرم که حسابی لنگ پول خورد بودم. سه ساعتی طول کشید تا فرم ها و فیشها رو پر کردم و با این پول گذاشتم رو پیشخون...بدبخت آقای شریفی بانک برگشت گفت : شما به من 450 دادین ها. منم با خنده گفتم : بله آخه پول خورد نداشتم . و به لبخندم ادامه دادممژه . بنده خدا باز هم چیزی نگفت. من هم خوشحال منتطر بودم کارم زودتر تموم بشه و بقیه پولم را بگیرم و برم. کارش که تموم شد رسید مشتری ها را بهم داد و باز پرسید 4 تا بود دیگه سوال. گفتم : بله دیگه. لبخند( باز هم لبخند ژوکوند ادامه داشت) آقای شریفی: دیگه؟ گفتم : منتطر بقیه پولم هستم دیگهلبخند.. آقای شریفی: اما شما باید 110 هزار تومن دیگه بدین تا درست بشه. من : چی ..چرا؟تعجب  آقای ش :  خب چهار تا 140 تومن میشه 560 تومن دیگهفرشته..من : وایییییی راست می گیناخندهخب حالا چقدر دیگه باید بدم.؟نیشخند آقای ش: 110 تومن ...من : بله چشماز خود راضی..و دست کردم تو کیفم و صد و دو هزار تومن گذاشتم رو میز  و منتظرم هزار تومن دیگه بهم برگردونهمتفکر...نمی دونم چرا باز هم 110 هزار تومن را 101 هزار تومن پیش خودم فرض کردمزبان. باز اون به من نگاه کرد من به اون نگاه کردم فرشته . دیدم داره می خنده . می گم چی شدسوال می گه مثل اینکه خیلی حواستون امروز نیستاشیطان ....نگاه می کنم به پولا می بینم ایی دل غافل باز 9 تومن دیگه کم گذاشتم...

شانس آوردم آشنایی تو بانک نبود که حسابی بهم شک می کرد...خودمم شک کردم .. من و این همه گیج بازی  ؟!!

نگارش در تاريخ ۱۳۸٩/٩/٢٠ توسط شاخه نبات

نمی دونم چرا تقریباً یه شب در میون خواب می بینم آسمون آبی  شده، ابرهای سفید و پنبه ای تو آسمون پر شدند. ..و من می رم پشت پنجره و پرده را می زنم کنار و تا آسمون رو می بینم  انقدر خوشحال میشم  که از خواب می پرم...بلند میشم می روم پشت پنجره ، بیرون را نگاه می کنم اما هیچ نمی بینم. همه چیز زیر یه هاله از دود محو شده..هر روز هم داره بد تر میشه. . هر هفته هم می گن سه شنبه و دوشنبه دیگه آلودگی تموم می شه..اما کو؟ چی شد پس؟ آسمون هم روی خوش به ما نشون نمی ده..

دیگه آسمون آبی و ابرهای سفید خوشگل هم به خواب و خیال و رویا داره میپیونده. نگران عزیزانم هستم . نگران مسن تر ها، نگران بچه های کوچولو، نمی دونم چرا اینقدر غصه می خورم برای این وضع . انگار که برام کابوس شده.هر روز سایتهای پیش بینی آب و هوا را نگاه می کنم و وضعیت آلودگی رو چک می کنم،  هرکی رو می بینیم سفارش می کنم شیر و آب انار و سیب بخوره. ( در جایی خوندم شیر سویا هم خوبه) خلاصه که  " از دود و دم ملولم و بارانم آرزوست.... "

 

 

نگارش در تاريخ ۱۳۸٩/٩/٢٠ توسط شاخه نبات

دلم نمیخواد حرفهای ناراحت کننده بزنم ، نیازی هم نیست همه ماجرا را تعریف کنم چون قرار نیست اینجا اشک کسی را دربیارم. اما فقط دست به دعا برداریم  برای یه مادر مهربون که حالش خیلی بده و الان رفته تو ICU . دوست من خیلی تنها است . قلب پدرش هم زیر این فشار تاب نیاورده و اون هم الان تو CCU‌هستش... برای همشون دعا کنیم...

قدر لحظه ها  را بدانید...مراقب خود و عزیزانتان باشید. با انرژی و خوشحال باشید   و این انرژی را به دیگران هم هدیه دهید. مخصوصاً .. برای پدر ها و مادرها هر چقدر هم کاری کنید باز هم کم گذاشته اید...کافی است لحظه ای سالهای گذشته را به یاد بیاوریم. از خودگذشتگی ها و نگرانی های آنها را به یاد بیاوریم. فکر کنید که خود شما تا چه حد حاضر هستید این قدر از خود و زندگی خود برای فرزندتان بزنید.  و اگر روزی ا ین کار را کردید در آینده چه انتظاری از آنها خواهید داشت. آیا ما انتظارات آنها را برآورده ایم؟

نگارش در تاريخ ۱۳۸٩/٩/۱٤ توسط شاخه نبات

دیروز بالاخره سمینار به خوبی و خوشی برگزار شد. همونطور هم که پیش بینی کرده بودیم همه بچه ها هم اومدند و با هم کلی بهمون خوش گذشت. . مخصوصاً که آخرش شوشو لطف کرده و همه ما را دستجمعی برد بالای برج میلاد گردش علمی. جای شما خالی بود . منم که با وجود ترس از ارتفاع اما به ضرب و زور شوخی و خنده با بچه ها و تور لیدری شوشو ، ترس را کنار گذاشتم و حسابی اون بالا گشتیدیم. البته هوا آلوده بود و شهر زیر  هاله ای از غبار بود اما باز هم با این حال تهران در شب از اون بالا دیدنی بود. چیزی که جالب بود سرعت آسانسورش بود،به نظرم در عرض کمتر از یک دقیقه رسیدم به قله! البته قله قله که نه. اما به نظرم ارتفاع دویست و خورده ای متری بود و سرعت آسانسورش هم اگر اشتباه نکنم 7 متر بر ثانیه است. حالا پیدا کنید پرتغال فروش را!

*راستی اگر خواستین برین سالن همایش ها یادتون باشه به بوفه اش نزدیک نشید که قیمت خون پدرش هر چیزی را می فروشه.آدامسی که تو شهر 2300 تومن بود را اونجا 3000 تومن می داد! اون جا رو بیابون  و سر گردنه فرض کرده . البته یه جورایی هم بیابون بود. سالن های همایش هم  امکانات خوبی داشتند. راهنما هم به اندازه کافی همه جا بود و خوشبختانه سرویس بهداشتی هم بر خلاف همه جا هنوز در حد نو بود. البته اونجا اگر خواستید برید حتماً با ماشین خودتون برین چون بدون ماشین خیلی سخته.

** نقش کوچیکی که در ارائه مقاله داشتم و دیدن بقیه که مقالاتی را ارائه دادند تشویقم کرد که در زمینه های تخصصی خودم در سمینارهای دیگه مقاله ارائه بدم. مگه ما چیمون از بقیه کمتره؟ البته بنده اگر خیلی بخام شاهکار کنم اول به پایان نامه خودم برسم بعد به مقاله هم می رسیم.

نگارش در تاريخ ۱۳۸٩/٩/۱٠ توسط شاخه نبات

آسمون تا میاد یه کم آبی بشه، دود و غبار همه جا رو می گیره. حد اقل ده روزی میشه که هوا به این وضع در اومده. من که خیلی حالم گرفته است . کلاً همیشه روحیه من با هوا و رنگ آسمون خیلی مرتبط است. حالا چه برسه به این که چند روز پشت هم رنگ آبی آسمون  و کوههای شرق تهران را نبینم.  وقتی هر روز با چوپونهای دامنه کوه های شرق تهران دست تکون می دم روحم تازه میشه.باور کنین از خونه ما دیده می شن .اونهایی که می دونن خونه ما کجاست لطفاً این شکلی نشنتعجب حالا نخواستین هم باور نکنین.

حالا صبر کنید چند از عسکهایی که روزهای هوا تمیز گرفتم را بگذارم اینجا خودتون باورتون میشه تهران هم دو سه روزی در سال هوای تازه داشته..اینطوریام نیست. خیلی هم جای بدی نیست! اما جدی جدی این هفته که گذشت واقعاً هر روز با خستگی مضاعف بر می گشتم خونه. کمبود اکسیژن به شدت احساس میشه.خدایا یه بادی بارونی بفرست تو را به خدا! این وضعیت باعث شده خلاقیت من و مامان گل کنه و هی بشینیم طرح ها و اختراعاتی برای خودمون ثبت کنیم از قبیل دستگاهای باد ساز یا منتقل کننده باد از مناطق پر باد! به خدا انقدر دلم هوای تازه می خواد که یه شب در میون خواب می بینیم صبح بلند شدم و می بینم آسمون آبی آبی شده و ابرهای پنبه ای سفید آسمون را پر کرده اند... خیلی شلوغش کردم نه؟ خب معلومه که نه!

اگر سمینار شنبه و مهمونی دایی و تولد پانی نبود حتماً حتماً می رفتیم مسافرتیول کلاً هر وقت ما میخوایم خودمون یه برنامه ای داشته باشیم همه یادشون می افته مهمونی بگیرند و ما هم علاوه بر این که مهمانی دادن را دوست می داریم ، مهمانی رفتن را هم بسیار دوست تر می داریم. بالاخره بدن انسان به ویتامین نیاز مبرم دارد...

امروز هم تهران مثلاً به خاطر آلودگی تعطیل بود.....من هم خونه نشین شدم. از تنها موندن تو خونه به مدت طولانی بدم میاد. مامان که کار داشت نیومد.خودمم می خواستم یه کم دستی به سر رو روی خونه بکشم و گرنه می رفتم پیشش. هفته دیگه دو نفر می خواد مهمون بیاد من از یک هفته قبل باید دست به کار بشم. نیست که خونه بزرگه و مرتب کردنش زمان می بره!

کلاً از این که مهمون بیاد خونم لذت می برم. از این که با وجود شاغل بودنم بتونم کارهام را طوری مدیریت کنم که آخرش همه چیز بی کم وکسر و عالی برگزار بشه خیلی لذت می برم. به نوعی می شه مدیریت زمان در خانه داری .از خود راضی

.خلاصه با وجود این که خونه ما تقریباً نقلی است اما صاحبان خونه عاشق مهمان و مهمانی دادن هستند. خود من اگر سر کار نمی رفتم حد اقل هفته ای یک مهمونی داشتم . البته وقتی می گم مهمونی اصلاً منظورم 50 - 60 تا مهمون نیست.کلاً بیشتر از 20 تا آدم یه جا جانمیشن.

الان از خواب بیدار شدم در واقع بهتره بگم از خواب پریدم. فکر کنم ناهار زیاد خورده بودم ( جای شما خالی بعد از یکسال و نیم ، در خونه خودم خورشت قیمه درست کردم، ...یک خواب اکشن و ترسناکی بود که نگو. فقط می دونم از خواب که پریدم تا مدتی قلبم داشت تند تند میزد. با تعجب به اطراف نگاه می کردم که باورم بشه خواب بوده و همه چی آرومه...دستم هم زیر تنه ام مونده و ازجایی که از زور خواب بیهوش شده بودم ، نفهمیده بودم و حالا دستم خشک شده . بدجوری هم کتفم درد گرفته ..دلم ماساژ می خوادنیشخند...

نگارش در تاريخ ۱۳۸٩/٩/۸ توسط شاخه نبات

چند وقتی است دلم می خواد بیام روزنوشتهام را بنویسیم...دلم تنگ شده برای این مدل روزنگاری.تصمیم داشتم روزنوشتهای زندگی متاهلی را در دفترچه ای ثبت کنم اما انقدر سرم شولوغ ! شده که نمی رسم. به نظرم روزنگاری دیجیتالی در وب بهترین راه حل است.

الان باید برم جلسه ای .برگشتم خبر داغ امروز را می نویسم. خبر بمب گذاری امروز صبح زیر گوش خودمون تو اتوبان ارتش...وقتی داشتیم میومدیم اداره یه شلوغی وترافیک عجیب و یه ماشین سوخته و ....

ادامه دارد....

خب. حالا براتون تعریف کنم از امروز صبح. ما داشتیم میومدیم اداره، آخرای راه بودیم که تو اتوبان ارتش دیدیم لاین سمت راست راه بندون شده و ماشین آتش نشانی و یه عالمه آدم که برای کارشناسی دور یک ماشین جمع شده بودند . معلوم بود ماشینه موتورش آتیش گرفته و سیاه و دود زده شده بود. خلاصه ما اومدیم سر کار و یواش یواش دوستان اطلاعات بیشتری به ما دادند. اماجرا از این قرار بوده  که یه موتوری یه بمب را اومده چسبونده به ماشینه و حدود  ساعت  7:20 صبح ، زمانی که 2 نفر از 3 نفر سرنشین از ماشین پیاده شده بودند برای خرید، بمب منفجر می شه. و یه خانم در این بین منفجر شده و .... من خودم خانومه راندیدم ( البته بهتر ) ولی یکی از دوستان  خودشون خانوممنفجر شده را ملاحظه کرده بوده...

خلاصه تا این لحظه که این خبر روی تلکس خبری هیچ خبرگزاری نبوده و خودم افتتاحش کردم. تا این لحظه هم خبری از ضاربین و علت این حمله انتحاری به دست ما نرسیده. اما کلاً این همه امنیت و آرامش در این مملکت گل و بلبل داریم دیگه چی می خوایم؟

درباره وبلاگ
موضوعات
آخرين مطالب
لينك دوستان

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

سایت ساز رایگان

بهراد آنلاین

کلیپ موبایل

دانلود فیلم

نرم افزار موبایل

قائم پرس

دانلود نرم افزار