خاطره یه روز ....

روز دوشنبه 29 خرداد مصادف  با عید مبعث را برای به دنیا آمدن دخملی انتخاب کرده بودیم. روزی که سالگرد عقد خودمون ( به قمری) و ازدواج مامان و بابا بوده.و همه اینها را به فال نیک گرفتم.

دکترم گفته بود ساعت 8 بیمارستان باش. و ما هم که خوانوادتاً کلاً عجول، طوری رفتیم که ساعت 7 اونجا بودیم. بلافاصله رفتیم بخش مربوطه و پرستار گفت برم برای آماده شدن قبل از عمل . از اونجا که تو نی نی سایت خونده بودم بعضی ها رفته اند داخل و از عزیزانشون خداحافظی نکرده بودند، زودی گفتم من اول برم خداحافظی کنم بعد میام. که البته واقعا کارم مسخره بود چون تاآخرین لحظه همه به نوبت میومدن پیشم. منو بردن برای وصل کردن سرم . دختر خالم اومد پیشم و کمکم کرد برای تعویض لباس. خوابیدم و از اونجا که خیلیییییی به سرنگ و سوزن علاقه شدیدی داشتم دو تا هم سرم بهم زدند. دردسرتون ندم از اونجا که دکترم کمی ( دو ساعتی ) دیر اومد من دو ساعت سرم به دست برای خودم شنگول بودم و داشتم شارژ  می شدم. مامان و بابا و شوشو و مامان شوشو و خواهرش و دختر خالم به نوبت میومدن پیشم که تنها نباشم. منم خوشحال بودم که دکتر دیر کرده و فعلا از عمل خبری نیست. اصلا عجله ای نداشتم . شوشو هم مدام با این درجه سرم ها بازی می کرد و خلاصه حسابی رگ و پی ما از قند و نمک لبریز شده بود و میزون شده بودم. ضربان قلب چنین هم چک کردند و ازم خون گرفتند و یواش یواش ساعت 10 که شد شیندم پرستارا دارن با اتاق عمل هماهنگ می کنند . از اونجا که اون روز فقط من اونجا بودم فهمیدم بالاخره نوبت من شده. یه کم قلبم تالاپ تولوپ می کرد. یه تخت چرخدار آوردند و به ضرب و زور رفتم رو اون تخت . با همه خداحافظی کردم و وبعد هم منو بردن اتاق عمل.به نظر خودم انتظار تو بیمارستان خیلی به آروم شدنم کمک کرده بود و از طولانی شدن انتظارم اصلا ناراحت نبودم.

برای آدم ترسویی مثل من که از سوزن و خون می ترسه و تو آزمایشگاه و بیمارستان فشارش میاد پایین اتاق عمل حکم کابوس را داشت. اما دیگه نه راه پس بود نه پیش. امروز باید همه چیز تموم می شد دیگه. اما بر عکس چیزی که فکر می کردم امروز آروم بودم و با روحیه عالی و با خنده از همه خداحافظی کردم و بردنم تو اتاق عمل...شاید که نه..حتما اثرات دعای خیر دوستان و اطرافیان بوده.

اتاق عمل همه چیزش آبی بود و کلی آدم در رفت و آمد بودند. یه پرستار اومد گفت فیلم میخوای. گفتم نه بابا چیه از دل و روده آدم که فیلم نمی گیرند گفت نه از بچه و خودت می گیرم. گفتم بگیر ...

اینجا بود که دکتر بیهوشی وارد صحنه شد. کسی که واقعا باعث شد خاطره زایمان برام شیرین باشه. این دکتر به حدی به من آرامش داد و به حدی هوام را داشت که دلم میخواست همش اون کنارم باشه. نشسته بود کنارم و از وقتی پرده را کشیدن جلو صورتم آروم آروم برام تعریف می کرد اون طرف چه خبره. هر لحظه هم  حالم و وضعیتم را چک می کرد و واقعا آرامش داشتم که اینطوری حواسش بهم هست. منم هی میگفتم اکسیژن را بردار . یا دوباره بزار یا زیادش کن...خلاصه اصلا از سرمای اتاق عمل و لرز که همه می گفتند خبری نبود. انقدر راحت خوابیده بودم که خودم باورم نمی شد دارن منو عمل می کنند. نه فشارم افتاد نه سرم گیج رفت...نه چیزی دیدم نه چیزی شنیدم.

آمپول بی حسی را هم وقتی زد باورم نمی شد انقدر بدون درد باشه. بلافاصله هم پاهام داغ شد و شروع کرد به گز گز . همونطورکه خود دکتر بیهوشی می گفت دقیقا هموطور می شد و مطمئن می شدم همه چیز داره درست پیش میره . تا این که کلا پاهام بی حس شد. و سر و کله دکتر شاد و شنگول عزیزم هم پیدا شد. نمی دونم چرا از اون روز تا حالا عاشقش شدم. بعد از حال و احوال پرسی رفت در جای خودش مستقر شد ! و پرده ای جلوی چشمم کشیدند.

از لحظه ای که دکترم اومد و دست به کار شد تا لحظه ای که دکتر بیهوشی گفت الان دخترت را بیرون میارن شاید 5 دقیقه هم نشد. فقط تو این چند دقیقه احساسی که داشتم تکونهای تخت بود که معلوم بود دکتر در حال کلنجار با دخملی بوده که برای خودش جا خوش کرده بوده .

بعد از 5 دقیقه دیدم نصف پرسنل اتاق عمل ریختن رو سر یه تخت کوچولو ..و به قول بچه های نی نی سایتی اول صدای فخ فخهایی اومد که فهمدم دارن ریه ها و بینی دخمل را خالی می کنند. همش منتظر شیندن صدای گریه بودم . اتاق عمل آروم و ساکت بود. آدمهاش حرف زیاد نمی زدند . همه در حال انجام کاری بودند. یهو انگار من فراموش شده بودم همه ریخته بودن سر اون یکی تخته....که بالاخره بعد از چند دقیقه صدای گریه نی نی را شنیدم. من که تا اون لحظه فقط می خندیدم و در حال فرستادن صلوات و دعا برای تک تک دوست و فامیل بودم دیگه نتونستم جلوی اشکم را بگیرم و آروم آروم اشکم از گوشه چشمم سرازیر شد.

یه پرستار مهربون اومد بالا سرم و اشکم را پاک کرد و گفت برای منم خیلی دعا کن...و چند لحظه بعد هم به یه گوله پارچه سبز که یه صورت سفید و گرد وسطش بود را به لپ من چسبوندن...و این صورت پف آلود سفید " دریا "  ی من بود.

دخترم  بعد از 39 هفته و 1 روز با وزن 2 کیلو و 940 و قد 49 کیلو در روز عید مبعث در بیمارستان جم به دست توانای خانم دکتر امینی و با همکاری دکتر بیهوشی فوق العاده ای که اسمش دکتر پورزاهدی بود به دنیا اومد.

ادامه دارد..... 

  
نویسنده : شاخه نبات ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٧
تگ ها :

همه چی آرومه...من چقد خوشحالم....

روزهای آخر انتظار در حال سپری شدن هستند.مثل یک دونده شده ام که به خط پایان نزدیک میشه و دلم می خواد یه برنده باشم طبعاً. و البته رقبای من که باید بهشون فایق بیام اتاق عمل و بیمارستان و وضعیت بعد از عمل خواهند بود که همیشه از اینها می ترسیدم. سعی می کنم به لحظه دیدنش فکر کنم و این که چه شکلی خواهد بود . و حواسم را با دعا برای سلامتیش پرت می کنم . 

 سوالها و تماسهای اطرافیان بیشتر آدم را مضطرب می کند تا.... انگار همه در انتظارند.

خودم هم تا زمانی که تاریخ دقیق مشخص نشه آروم هستم و خونسرد اما به گمونم اگه تاریخ را بفهمم هر روز تلاپ تولوپ قلبم بیشتر میشه.

مدام در حال رصد حرکتهای تو هستم که مبادا کم باشه. دلم می خواد تا می تونی ورجه وورجه کنی تا من خیالم راحت باشه. شیطنتها و سکسکه های الانت را دوست دارم و بهم آرامش می ده

همه چیز آماده است برای ورود یه فرشته کوچولو. خدایا مراقب فرشته من باش.خدایا لطفاً در کنارم باش.

  
نویسنده : شاخه نبات ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٠
تگ ها : نی نی

وقایع آخر سال....رنگ تازه ای از زندگی....

اتاق کوچیک آبی بالاخره امروز خالی خالی شد. هفته دیگه هم ایشالا تر و تمیز میشه و آماده برای چیدن وسایل جدید....بالاخره مامان نی نی تصمیمش را گرفت و از بین سرویس خواب یاسمین و بالسا . بالسا انتخاب شد. اول از همه به دلیل ایرانی بودنش . خوگشل تر بودن و دخترونه تر بودنش و بعد هم این که کارش تمیز تر بود و از ابزارهای بهتری در آن استفاده شده بود.

می دونم شوشو جون خیلی کتابخونه هاش را دوست داشت و چه حس خوبی از این که کتابهاش نزدیکش بودند. همیشه با شوق کتابهاش را به مهمونها نشون می داد . البته شانس آوردیم ما به اندازه همین دو تا کتابخونه جا داشتیم وگر نه بقیه هزاران کتابش را هم می آرود و حالا باید 2000 تا کتاب را بار می زد. اولین چیزی که به خونه ما آورده شد کتابهای شوشو بود. حالا امروز با دلی اندوهبار همه را بار زد و دوباره برد خونه بابا رضا.

چیزی به آمدن سال جدید نمونده. و من و مامان حسابی در تکاپو برای انجام خرید های نی نی هستیم. من مدام در حال سرچ! و پیدا کردن این که چی چه مارکیش خوبه و مامان هم خونسردانه و به آرامی در حال خرید کردن و باز هم من که نگران از این که دو روز دیگه حوصله این مغازه گردی ها را ندارم و همین الانشم بیشتر از 2 ساعت که راه میرم خسته می شم و غر زدن برای برگشت به خونه شروع می شه...

من  موندم و هزار تا ایده و برنامه که تو ذهنم دارم و امیدوارم بتونم همه را به موقع اجرا کنم ... همش فکر می کنم کلی از خریدهام مونده و بهشون نمی رسم. با این که روزهای فرد دیگه سرکار نمی رم و همه اش را گذاشتم برای خرید ولی باز هم کند پیش می ره. شاید چون همش فکر می کنیم هنوز وقت هست...اما می دونم که زمان خیلی زود می گذره . همینطور که این 6 ماه مثل برق و باد گذشت.

هنوزم باورم نمی شه چه اتفاقی داره می افته و فعلا فقط دارم یه سری خریدهای هیجان انگیز می کنم . هر از گاهی دکتر می رم . یه سری عکس بهم نشون می ده و می گن که این تصویر مبهم متحرک الان توی دل توست و داره لحظه شماری می کنه برای نفس کشیدن....گاهی هم یه لرزشهایی تو دلم حس می کنم اما خیلی باورم نیست که این لرزشهای یه آدم کوچولو در یک جای تنگ و تاریکه.....

استرس و اضطراب هم که جای خود داره اما سعی می کنم تا می خواد بیاد سراغم سریع حواسم را پرت کنم درگیرش نشم....ولی خدایی نمی شد بچه ها را لک لک ها برای ما میاوردن ؟

  
نویسنده : شاخه نبات ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩
تگ ها : کتاب ، سیسمونی ، نی نی

جوجولوی ما...

نیمه اول که به سرعت برق و باد گذشت!

چند ماهی است که یه عضو جدید به خانواده و فامیل اضافه شده و قرار است که ان شا الله  چند ماه دیگه  قدم رنجه کنند و دیگه بعدشم خدا بزرگه.

تا امروز که همه چی خوب بوده شکر خدا  نی نی و مامانش حالشون خوبه . فقط مامان نی نی همش خوابش میاد و هیچی مثل خواب خوشحالش نمی کنه.

نی نی فعلاً جز چند تا لباس کوشولو و کتابای خوشگلی که باباییش خریده چیزی نداره. اونم به خاطر این که هنوز جنسیت نی نی معلوم نبوده تا بشه رنگ سرویس و لباسهاش را انتخاب کرد . الانم که معلوم شده نی نی چیه مامان بزرگ نی نی رفته مسافرت و باید منتظر بود . 

 به هر کی می رسم خبر یه تو راهی دیگه را می شنوم فکر کنم سال آینده سال پر نی نی باشه و نی نی گولو چندین تا دوست و همبازی قد و نیم قد داره.

.....

  
نویسنده : شاخه نبات ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۸
تگ ها : نی نی

خانه به خانه...

هیچ وقت فکر نمیکردم انقدر محیط خانه برام مساله مهمی باشه. منظورم لوازم و دکور نیست..از اون مهمتر...نقشه طبقه محله. نور  سکوت و ....حالا که تصمیم گرفتیم خونه را عوض کنیم و بریم جای دیگه و کارمون شده سرک کشیدن به هزار و یک توی کوچه های این شهر تو در تو فهمیدم که یا من خیلی مشکل پسند تشریف دارم یا خیلی حساس و رمانتیک. حالا که فکر می کنم می بینیم کمابیش خونه هایی که تا حالا توشون زندگی کردیم همه دلباز و روشن بوده اند . رو به فضای باز یا منظره سبزی پنجره داشته اند و شاید اینها من را بد عادت کرده اند..

حالا دیگه وقتی وارد خونه خودمون می شم با آنچنان حسرتی به مناظر اطراف نگاه می کنم که یکی ندونه فکر می کنه صابخونه جوابمون کرده و میخواد بندازدمون بیرون!

اینجا کوههای شمال غرب که انقدر نزدیک به ما حس می شوند که گاهی حرکت یه ماشین را در کوهپایه میشه دید. پرواز پاراگلایدرها که فقط از این فاصله و تو این محله دیده می شوند....

و برج میلاد که به قول این بنگاهی ها " ویوی ابدی" داریم براش.حالا هر جا میرم دنبال برج  میلاد می گردم که عادت کرده ام طلوع خورشید وانعکاس نورش را در پس اون ببینم...شاید ما بهترین ویو را زمان آتیش بازی های برج میلاد داشتیم... و غروب هاش که سایه برج می افته روی برج تهران! یا آسمون سرخ موقع غروب...روزهای ابری که کله برج میره زیر مه  و محو میشه و روزهای آلوده که کله برج را غباری سنگین محو می کنه...همه اش  به نظرم جالبه...البته خود برج خیلی مساله مهمی نیست و چیزی که مهمه فضای بازی است که در پس اون  احساس می کنیم. انگار یه کارت پستال با تصویری محو و مبهم از یه شهر بزرگ که در انتهاش کوه های خاکستری رنگی خط افق را تشکیل داده اند . شاید این مناظر همه جا باشند اما آیا به این خوبی دیده میشند؟

اینجا مثل خیلی دیگه از خونه هایی نیست که دیدیم . تو اغلب خونه ها سرتو از هر پنجره که بیرون می بری فقط پنجره یا دیوار خونه روبرویی را می بینی...اسمش را هم گذاشته اند خونه! بهتره بگیم دخمه! حتی اگه دیوار یا پنجره هم نباشه بدتراز آن منظره زشت سقف خونه هاست که با کولرهای آبی  و دیشهای ماهواره زنگ زده مزین شده اند.

چرا هیچ کس پیشنهاد نمی ده مردم رو سقف خونه هاشون گلکاری و باغچه کاری کنند و گلدان نگهداری کنند؟ هم هوا لطیف تر میشه هم فضا زیباتر ..تازه یه جورایی می شه حیاط برای واحدهای بالایی البته نه برای شلنگ تخته انداختن بچه های تخس ساختمون ..فقط جهت لمیدن و استراحت و استفاده از فضای سبز سقفها! حالا از ایده های دور از ذهن بگذریم ...آره می گفتم:

گلدونهای عزیزم را بگو. خونه انتخابی حتماً باید تراسی حیاطی..چیزی برای گلدونهای قشنگم داشته باشه...وگرنه من غصه می خورم اگره گلدونهام آلاخون والاخون بشن! ت

هیچ فکر نمی کردم نور خونه انقدر برام مهم باشه. نور ...نور..من نور می خوام...حداقل به اندازه الان که باید نور داشته باشه...رفتم تو یه خونه که صد تا بنگاهی انقدر تعریفش را کرده بودند ...یه پنجره که کلاً به یه نورگیر تاریک باز میشه و بقیه هم به دیوار خونه بغلی.. هر چی میگم اینجا تاریکه. یارو می گه  شما پرده های خونتون را حریر بزنید درست میشه! دستشون درد نکنه از راهنمایی! این بنگاهی ها که دیگه آخر ایده و نظر هستند. بهش می گم طبقه دوم آسانسور نداره؟ می گه 2 طبقه که آسانسور نیاز نداره! آخه یکی نیست بگه کی نظر تورو خواست؟ اگه یه نفر پا درد داشته باشه نباید بتونه بیاد خونه ما...( خدا رحمت کنه مامان بزرگم را ناراحتاین آخریها دیگه نمی یومد خونه قبلی قبلیمون چون پله زیاد داشت. منم نشستن هی به این چیزها فکر می کنم که انتخابم محدود میشه دیگه ...)

و سکوت... چیزی که تو این شهر کیمیا است. هر جا میری هجوم ماشین  و خیابون داره خفه ات می کنه. تو این مدت فقط یک جا پیدا کردم که آرامش داشت اون هم حوالی پارک دوستان تو توانیر بود...خیلی عالی بود.

 جالب اینجاست که مردم هم این شرایط را پذیرفته اند و در حال زندگی در خونه های بدریخت و بدقواره ای هستند که مسلماً در شرایط روحی آنها تاثیر خواهد گذاشت. حالا می فهمم چرا روحیه مردم انقدر بد و خفه است . وقتی از خستگی و آشوب جامعه و محیط کار به محیط مثلاً گرم و صمیمی خونه پناه می برند. خونه هایی تاریک با نورهایی مصنوعی، هوایی گرفته و خفه، شلوغی و سر و صدا...مسلماً نمی تونه مُسَکِنی برای دردهای روزانه آنها باشه..

امیدوارم بتونیم خونه ای که باب میلمون باشه را پیدا کنیم.

  
نویسنده : شاخه نبات ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٩

پایان ٍ پایان نامه

آه ای پایان نامه کی تموم می شی راحت شم از دستت...

همیشه یه چیزی هست که رو دوش آدم سنگینی کنه..یه روزایی بود که منتظر تموم شدن امتحانات آخر ترم بودیم . یه روزایی خدا خدا می کردیم کنکور قبول بشیم..خلاصه هر مرحله را که میگذرونیم یه مرحله دیگه شروع میشه.حالا پایان نامه تموم بشه دوباره یه کار دیگه شروع میشه... حالا خوبه خیلی هم خودم را ناراحت نمی کنما اما  داره کلافه ام می کنه یواش یواش..

ای کاش زودتر شروع کرده بودم کارامو ها...آخه پایان نامه دقیقه 90 هم شد پایان نامه..

 خدا عمرش بده استاد راهنما که خیلی به دادم رسید.. نیشخندقلب دوستش می دارم هزار تا...

 ×× رفته بودم فیس بوک را چک می کردم دیدم دوست کلاس اول دبستانم که اولین دوست زندگی ام بود دخترش را داره می فرسته کلاس اول...آخی..خیلی جالبناک بود...چقدر زود می گذره...

  
نویسنده : شاخه نبات ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٦

دوست قدیمی

دیروز..

تلفن که زنگ خورد هر چی به شماره نگاه کردم آشنا نبود، فکر کردم جواب بدم ..ندم...خلاصه کلی زنگ خورد تا گوشی را برداشتم. باورم نمی شد. یه دوست قدیمی مربوط به حدود 15- 16 سال پیش...اووووووووه.دوران راهنمایی مدرسه راهنمایی مهدیه.نزدیک یک ساعت تلفنی با هم صحبت کردیم. یه دوست شیطون ، مثبت، انرژتیک، و شاد. خیلی خوب موقعی به زندگی ام وارد شد. دقیقاً وقتی که خودم هم دنبال محکم کردم روابط قدیمی بودم. دوست کوچولوی ریزه میزه من الان یه پسر 2 ساله داره و بهم قول داده کلی از تجارب خوبش را با من به اشتراک بگذاره. بی صبرانه دلم می خوام ببینمش. به یاد اون روزها. 

یکی دیگه  از بچه های اوندوره هم  هست که هیچکی ازش خبر نداره. دوست صمیمی خودم بوده  و همه مشتاقند که بدونن کجاست. به نظر شما تو این کره خاکی اگر بخوای یکی را پیدا کنی و طرف اهل اینترنت و شبکه های اجتماعی هم نباشه تکلیف چیه؟ .

  
نویسنده : شاخه نبات ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤
تگ ها :

سفر

سفر خوبی داشتیم مخصوصاً که مامان و بابا را هم همراه برده بودیم و واقعاً امیدوارم به آنها هم خوش گذشته باشه و باز هم بتونم خدمتی به اونها بکنم. هر روز احساس می کنم که باید بیشتر در کنارشون باشم و کاری برای آنها انجام بدم...

به سفر برگردیم.سفر کوتاهی بود در حد یک هفته به سوریه و لبنان. قرار بود 3 روز سوریه باشیم و 4 روز لبنان. رفتن به این سفر برای خودم جالب بود چون تا آخرین لحظه همه چیز طوری بود که فکر می کردم سفر انجام نمیشه. سرماخوردگی شدید هفته قبل انقدر منو ترسوند که حتی چند بار هم سعی کردم سفر را کنسل کنم اما نشد. روز پروازمون آنچنان برفی گرفت که گفتم حتماً پروازمون کنسل می شه اما وقتی به فرودگاه رسیدیم هوا آفتابی و صاف شد و پرواز هم انجام شد.هر چند با یک ساعت تاخیر. با توجه به سقوط هفته پیش یک هواپیما در ارومیه از پرواز هواپیما تو این فصل و از طرف غرب کشور خیلی می ترسیدم . خلاصه دردسرتون ندم که اول سفر دل تو دلم نبود. و بر عکس موقع برگشت دلم می خواست همون جا بمونم.

خوشبختانه هتل سوریه هم علی رغم چیزهایی که شینده بودیم ،تمیزو خوب بود .اتاق ما به اتاق مامان و بابا یه در داشت که البته از طرف ما قفل می شد شیطان سوریه به غیر از مناطق مسیحی نشینش، شهری خیلی قدیمی و کثییف و به زعم من داغون بود. آدم دلش می گرفت. خوب شد لا اقل یه روز رفتیم منطقه مسیحی نشینش را هم دیدیدم وگرنه افسردگی می گرفتم. و البته مقبره دکتر شریعتی هم یکی از قسمتهای جالب سوریه بود. آرامگاه ها و مقام ها کلا توسط ایرانی ها مدیریت میشه ، تابلوهای فارسی بزرگتر و تابلوتر از عربی و انگلیسی به چشم می خوره. از لیر سوریه رایج تر ، ریال ایرانی است.

زیارتگاه ها شلوغ بود و لیدر تور مدام هشدار می داد که مواظب کیف قاپ ها باشیم. به چشم خودم بارها چند نفر جلوی چشم خودم کفششون را پیدا نکردند. البته بیرون هر مکان زیارتی کلی دست فروش بودند که البته دمپایی و کفش ارزان قیمت برای مال باختگان هم داشتند.حتی یه جا یه دست فروش کفشهای دست دوم می فروخت که فکر کنم از جلوی در مساجد جمع کرده بودند..ابرو

در سوریه جامع اموی ( که البته با کلی توضیحات به ما گفتند که اینجا مسجد نیست و نیاز به نماز خواندن هم در ‌آن نیست ) مکانی با قدمت طولانی بود که چشم نواز بود. البته قسمت بد ماجرا وقتی بود که باید بدون کفش از صحن رد می شدیم و صحن هم به خاطر بارون خیس بود ! در سوریه روزی چند بار شکر کردیم که در ایران زندگی می کنیم...

و اما لبنان، عروس خاورمیانه...

 

  
نویسنده : شاخه نبات ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠

یاد ایام..

ایمیلی امروز به دستم رسید که حسابی من را برد به چند سال پیش...

یادم اومد که سالها پیش حدود 16 یا 17 سال پیش بود، سالهایی که کلاس زبان را به شدت دنبال می کردیم..آموزشگاه زبان میرداماد و اون ترم هم اگه اشتباه نکنم با آقای جهرودی کلاس داشتیم.

سر کلاسمون یه دختری بود که نه اون زیاد به کسی کار داشت نه بقیه به اون..از دید بچه های کلاس خیلی معلم را سوال پیچ می کرد و کلاً تو یه فاز دیگه ای به غیر از ما بود. شاید به خاطر این بود که سوالهاش در حد واندازه ما نبود و حالا خوب می فهمم که حتماً سوالهاش خیلی بالاتر از سطح کلاس بوده که ما نمی فهمیدیم. یواش یواش فهمیدم که مدرسه تیزهوشان درس می خونه و چند وقت بعد هم شیندم جزئ نفرات اول المپیاد شده...اون موقع هم کلی تعجب کردیم...تا این که...امروز دیگه  خیلی خیلی تعجب کردم .

حالا یه تیکه از مطلبی که امروز درباره اش خوندم را اینجا می گذارم . چقدر تقدیر و  زندگی آدمها متفاوت است...نه ما و نه خودش نمی دونستیم روزی به این جا می رسه..چقدر دلم می خواهد حالا ببینمش... 

"دکتر مریم میرزاخانی استاد جوان ایرانی، یکی از10 مغز برتر آمریکا

 دکتر مریم میرزاخانی، استادیار جوان دانشگاه«پرینستون»، به عنوان یکی از 10 مغز برتر آمریکای شمالی معرفی شد و به او لقب سد شکن دادند.  مریم میرزاخانی در سال های ۷۳ و ۷۴  ( سال سوم و چهارم دبیرستان) از مدرسه‌ی فرزانگان تهران موفق به کسب مدال طلای المپیاد ریاضی کشوری شد و بعد از آن در سال ۱۹۹۴ در المپیاد جهانی ریاضی هنگ کنگ با ۴۱ امتیاز از ۴۲ امتیاز مدال طلای جهانی گرفت .  سال بعد یعنی ۱۹۹۵ در المپیاد جهانی ریاضی کانادا با ۴۲ امتیاز از ۴۲، رتبه ی ۱ طلای جهانی را به دست آورد

میرزاخانی از جمله بازماندگان سانحه غم‌بار سقوط اتوبوس حامل نخبگان ریاضی دانشگاه صنعتی شریف به دره در اسفندماه سال 76 است.  "

واقعاً حیف از اینها که رفتند و ای کاش کشورمون جایگاه این ها را می دانست. وقتی فکر می کنیم این همه مغز از کشور گذاشتند و رفتند  و الان در جایی غیر از کشور خودمون چه کارها که نمی کنند ، واقعاً به حال این مهد فرهنگ و تمدن که دیگه چیزی ازش باقی نمونده تاسف می خوریم. صد حیف...

مطالب بیشتر... بیشتر

  
نویسنده : شاخه نبات ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢
تگ ها :

 

هوا امروز عالی بود.می شد نفس کشید.....آسمون هم پر از ابر و من هم محو تماشای آسمون نارنجی و ابرهای خوشگل بودم که خبر ناگواری بهم رسید و حسابی عیشم مکدر شد...خیلی دلم گرفت.کم مونده بود بزنم زیر گریه. دلم می خواست می تونستم پیش نیلوفر باشم و تنها نمونه..رادیو هم زده بود تو خط آهنگهای سوزناک  ... نور علی نور شده بود. درد سنگینی است و تحمل آن سنگین تر...

* نمی دونم شاید واقعاً تاثیر این خبر و شاید هم رسیدن اکسیژن زیاد به مغزم بود که توی بانک حسابی گیج بازی در آوردم..... مجبور شدم پشت در بانک نیم ساعتی منتظر بشم تا آقای شریفی بیاد. و هی نفس عمیق کشیم که اکسیژن بگیرم .

تجسم کنید که من می خواستم برای 4 نفر به طور مجزا و برای هر کدوم 140 هزار تومن بریزم به یه حساب..بعد از مدتها فکر کردن و دو دو تا چهار تا به این نتیجه رسیدم که 4*140 میشه 420! و خیلی خوشحال 450 هزار تومن با خودم بردم و گفتم اینطوری بقیه پولم را هم میده و می رم خرت و پرت می گیرم که حسابی لنگ پول خورد بودم. سه ساعتی طول کشید تا فرم ها و فیشها رو پر کردم و با این پول گذاشتم رو پیشخون...بدبخت آقای شریفی بانک برگشت گفت : شما به من 450 دادین ها. منم با خنده گفتم : بله آخه پول خورد نداشتم . و به لبخندم ادامه دادممژه . بنده خدا باز هم چیزی نگفت. من هم خوشحال منتطر بودم کارم زودتر تموم بشه و بقیه پولم را بگیرم و برم. کارش که تموم شد رسید مشتری ها را بهم داد و باز پرسید 4 تا بود دیگه سوال. گفتم : بله دیگه. لبخند( باز هم لبخند ژوکوند ادامه داشت) آقای شریفی: دیگه؟ گفتم : منتطر بقیه پولم هستم دیگهلبخند.. آقای شریفی: اما شما باید 110 هزار تومن دیگه بدین تا درست بشه. من : چی ..چرا؟تعجب  آقای ش :  خب چهار تا 140 تومن میشه 560 تومن دیگهفرشته..من : وایییییی راست می گیناخندهخب حالا چقدر دیگه باید بدم.؟نیشخند آقای ش: 110 تومن ...من : بله چشماز خود راضی..و دست کردم تو کیفم و صد و دو هزار تومن گذاشتم رو میز  و منتظرم هزار تومن دیگه بهم برگردونهمتفکر...نمی دونم چرا باز هم 110 هزار تومن را 101 هزار تومن پیش خودم فرض کردمزبان. باز اون به من نگاه کرد من به اون نگاه کردم فرشته . دیدم داره می خنده . می گم چی شدسوال می گه مثل اینکه خیلی حواستون امروز نیستاشیطان ....نگاه می کنم به پولا می بینم ایی دل غافل باز 9 تومن دیگه کم گذاشتم...

شانس آوردم آشنایی تو بانک نبود که حسابی بهم شک می کرد...خودمم شک کردم .. من و این همه گیج بازی  ؟!!

  
نویسنده : شاخه نبات ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢

ببار آسمون ..ببار...

نمی دونم چرا تقریباً یه شب در میون خواب می بینم آسمون آبی  شده، ابرهای سفید و پنبه ای تو آسمون پر شدند. ..و من می رم پشت پنجره و پرده را می زنم کنار و تا آسمون رو می بینم  انقدر خوشحال میشم  که از خواب می پرم...بلند میشم می روم پشت پنجره ، بیرون را نگاه می کنم اما هیچ نمی بینم. همه چیز زیر یه هاله از دود محو شده..هر روز هم داره بد تر میشه. . هر هفته هم می گن سه شنبه و دوشنبه دیگه آلودگی تموم می شه..اما کو؟ چی شد پس؟ آسمون هم روی خوش به ما نشون نمی ده..

دیگه آسمون آبی و ابرهای سفید خوشگل هم به خواب و خیال و رویا داره میپیونده. نگران عزیزانم هستم . نگران مسن تر ها، نگران بچه های کوچولو، نمی دونم چرا اینقدر غصه می خورم برای این وضع . انگار که برام کابوس شده.هر روز سایتهای پیش بینی آب و هوا را نگاه می کنم و وضعیت آلودگی رو چک می کنم،  هرکی رو می بینیم سفارش می کنم شیر و آب انار و سیب بخوره. ( در جایی خوندم شیر سویا هم خوبه) خلاصه که  " از دود و دم ملولم و بارانم آرزوست.... "

 

 

  
نویسنده : شاخه نبات ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٠
تگ ها : دعا ، آسمون آبی ، خواب

برای نیلوفر...

دلم نمیخواد حرفهای ناراحت کننده بزنم ، نیازی هم نیست همه ماجرا را تعریف کنم چون قرار نیست اینجا اشک کسی را دربیارم. اما فقط دست به دعا برداریم  برای یه مادر مهربون که حالش خیلی بده و الان رفته تو ICU . دوست من خیلی تنها است . قلب پدرش هم زیر این فشار تاب نیاورده و اون هم الان تو CCU‌هستش... برای همشون دعا کنیم...

قدر لحظه ها  را بدانید...مراقب خود و عزیزانتان باشید. با انرژی و خوشحال باشید   و این انرژی را به دیگران هم هدیه دهید. مخصوصاً .. برای پدر ها و مادرها هر چقدر هم کاری کنید باز هم کم گذاشته اید...کافی است لحظه ای سالهای گذشته را به یاد بیاوریم. از خودگذشتگی ها و نگرانی های آنها را به یاد بیاوریم. فکر کنید که خود شما تا چه حد حاضر هستید این قدر از خود و زندگی خود برای فرزندتان بزنید.  و اگر روزی ا ین کار را کردید در آینده چه انتظاری از آنها خواهید داشت. آیا ما انتظارات آنها را برآورده ایم؟

  
نویسنده : شاخه نبات ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٠
تگ ها : خدا ، عشق ، دعا ، پدر و مادر

← صفحه بعد